عجیب ترین دانسنتیهای دنیا


در این دنیای عجیب و غریب از دیدن خیلی از چیزها هاج و واج می شوی
اینهم گوشه‌ای از آن اطلاعات عجیب

یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد
.
یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.

حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد.

به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!

اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف
به خاطرسرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

ادامه نوشته

ازمون عملکرد مغز


این تست را انجام دهید تا ببینید عملکرد مغزتان چگونه است؟

در انجام آزمون از مکان نماى موس استفاده نکنید.

 

١ - در متن زیر C را پیدا کنید.


OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO

٢- اگر در متن بالا C را پیدا کردید، حالا ۶ را پیدا کنید.


٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩۶٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩
٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩ ٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩٩

٣- حالا حرف N را بیابید. کمى مشکل‌تر از قسمت‌هاى بالا می‌باشد.


MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM

این یک شوخى نیست. اگر شما قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت.مغز شما عملکرد خوبى دارد و از بیمارى آلزایمر در امان خواهید بود.

ای ازمون رو از وبلاگ دوست خوبم اقای قلیخانی از همکارای عزیزم به امانت بر داشتم و موضوع رو با ایشون در جریان گذاشتم

نکات مدیریتی


نکات مدیریتی

به کارمندان ساعی و متعهد بگویید که چقدر برای سازمان مفید هستند و شما به آنها علاقه و اعتماد دارید.

مطمئن شویددکسی را که به کار می گمارید تنبل نیست! زیرا افراد تنبل فشار کاری دیگران را بیشتر می کنند.

وقتی عصبی هستید درباره ی دیگران تصمیم گیری نکنید.

همیشه وقت شناس باشید.برای حضور به موقع می توانید از ترفند قدیمی 5 دقیقه جلو کشیدن ساعت استفاده کنید.

هرگز امید ارتقا را از دیگران نگیرید زیرا به طور یقین انگیزه آنها برای تلاش از بین می رود.

هیچگاه اجازه ندهید کسی حالت افسرده و نا امیدی شما را ببیند.

به شایعات بی اساس بی توجه باشید و در مورد زیر دستان از روی دهن بینی قضاوت نکنید.

خشکی جلسات طولانی را با شوخ طبعی قابل تحمل کنید.

از سرزنش کردن دیگران در جمع خودداری کنید.

برای همه سطوح سازمان حتی خدمه و نامه رسان ها احترام قائل شوید.

ادامه نوشته

ضوابط انتخاب، انتصاب و تغییر مدیران (supervision


ضوابط انتخاب، انتصاب و تغییر مدیران ... supervision

مصوبه شورای عالی اداری

 

 

جمهوری اسلامی ایران

رئیس جمهور

شورایعالی اداری

باسمه تعالی

وزارتخانه ها، موسسات، شركتهای دولتی، بانك ها، شهرداریها، نهادهای انقلاب اسلامی و سایر دستگاههایی كه به نحوی از بودجه عمومی دولت استفاده می كنند.

«ضوابط انتخاب، انتصاب و تغییر مدیران»

شورای عالی اداری در یكصدمین جلسه مورخه 24/12/1381 بنا به پیشنهاد سازمان مدیران و برنامه ریزی كشور به منظور ارتقاء بهره وری و كارآیی نیروی انسانی و مدیریت دستگاههای اجرایی و برقراری نظام مطلوب انتخاب و انتصاب مدیران و متخصص و ایجاد ثبات در مدیریت ها و افزایش انگیزش كاركنان برای ارتقای شغلی، «ضوابط انتخاب، انتصاب و تغییر مدیران» را به شرح زیر تصویب نمود.

ادامه نوشته

برای مدیر شدن ...لازمه



مدير و 10 نفر از كاركنانش از طناب بالگردي كه در صدد نجات آنها بود، آويزان بودند. طناب آنقدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند. كمك خلبان با بلندگوي دستي از آنها خواست كه يك نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود. دراين هنگام، مدير گفت كه حاضر است طناب را رها كند ولي دلش مي خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند.

او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و درمورد هزينه هاي افراد خانواده هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشمداشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي مانند من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد!

به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين برانگيز مدير، كاركنان كه به وجد آمده بودند شروع كردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاري از مدير!! دست زدن همانا و ...سقوط

به نظر شما در جای خالی در عنوان مطلب چه واژه ای مناسب است

برا مدیر شدن ................لازمه

دانستنی ها

نابغه هایی که در دوران کودکی خود کودن شمرده می شدند:

1.آلبرت اینشتین: در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی ، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد ، ضمنا وی دو بار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!

2. توماس ادیسون: معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار و صد و پنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!

3. بتهوون: معلم او می گفت در طول زندگیش چیزی یاد نخواهد گرفت!

4. پیکاسو: یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!


ادامه نوشته

نکات جالب

نکات خواندنی و جالب

 

1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی

۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ

۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید

۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل

نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی

۷) چون می گذرد غمی نیست

۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد

۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد

۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِِ نوشت

۱۱) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت

۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد

۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز

۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید

۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد

۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند

۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند

۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد

۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند

ادامه نوشته

داستان مدیریتی

ساندویچ فروش و پسرش
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرده بود و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت بنابراین کارش را وسعت بخشید به طوری که وقتی پسرش از مدرسه بر می گشت به او کمک می کرد. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: «پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته و به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند، پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته، نان و گوشت سفارش می داد و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت .
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: «پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است


آنتونی رابینز یک جمله بسیار خوب در این باره دارد که جالب است بدانید:
(نویسنده خانم زمانه احمدی پور)
ادامه نوشته

طنزهای مدیریت

مدیریت ایرانی ( طنز )

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا

ادامه نوشته

مونتاژ دوچرخه


مردی از روی کاتالوگ، یک دوچرخه برای پسر خود سفارش داده بود. هنگامی که دوچرخه را تحویل گرفت، متوجه شد که قبل از استفاده از دوچرخه خودش باید چند قطعه آن را سوار کند. با کمک دفترچه راهنما تمام قطعات را دسته‌بندی کرد و در گاراژ کنار هم چید. با وجود اینکه بارها دفترچه راهنما را به دقت مطالعه کرد ولی موفق نشد که قطعات دوچرخه را به درستی سوار کند. متفکرانه به همسایه‌اش نگریست که مشغول کوتاه کردن چمن‌های حیاط منزل خود بود. تصمیم گرفت از او کمک بخواهد که در مسائل فنی بسیار ماهر بود.

مرد همسایه کمی به قطعات دوچرخه نگاه کرد که در گاراز چیده شده بود. بعد با مهارت شروع به سوار کردن آن کرد. بدون اینکه حتی یک بار به دفترچه راهنما نگاه کند. پس از مدت کوتاهی تمام قطعات به درستی سوار شدند.

مرد گفت: «واقعاً عجیب است! چطور موفق شدید بدون خواندن دفترچه راهنما این کار را انجام دهید؟»

مرد همسایه با کمی خجالت گفت: «البته این موضوع را افراد معدودی می‌دانند اما من خواندن و نوشتن بلد نیستم.»

بعد با حالتی سرشار از اعتماد به نفس، لبخندی زد و اضافه کرد: «و آدمی که نوشتن بلد نیست باید حداقل بتواند فکر کند

شرح حکایت

اگر چه تنظیم و اجرای دستورالعمل‌های کاری برای انجام فعالیت‌ها و اطمینان از کیفیت نتایج در سازمان ضروری است اما لازم است مدیران شرایطی در سازمان فراهم کنند که کارکنان به فلسفه و هدف وظایف و فعالیت‌هایشان فکر کرده و آنها را درک کنند. هم‌چنین باید حدی از انعطاف در انجام فعالیت‌ها برای کارکنان قائل شد تا زمینه بروز و رشد استعداد و خلاقیت آنان فراهم گردد. با این کارها، کارکنان وظایف خود را با انگیزه بیشتر دنبال می‌کنند و یافته‌ها و راهکارهای ابتکاری خود را در راستای اهداف سازمان به کار می‌گیرند.

اگر می‌خواهید یک فرمانده شکست بخورد

یک کتاب پر از دستورالعمل به او دهید؛

اگر می‌خواهید پیروز شود، یک مقصد به او نشان دهید

و دستور دهید آن را تسخیر کند.

آگوستوس و چارلز ویلیام هیر

زنجره عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار به خانه برمی گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمدم کمکتان کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نیستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت:

"شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی درچنین شرایطی بوده ام و یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می خواهید که بدهی من را بپردازی، باید این کار را انجام دهی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود !"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی را دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و استراحتی کند تا بعد راهش را ادامه دهد. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذرد که می بایست هشت ماهه باردار باشد و از خستگی روی پا بند نباشد. زن مسن داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار زن مسن را بیارد ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن را می خواند اشک در چشمانش جمع شده بود.

در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی درچنین شرایطی بوده ام و یک نفر هم به من کمک کرد. همانطور که من به شما کمک کردم. اگرشما واقعا می خواهید که بدهی من را بپردازی، باید این کار را انجام دهی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود !"

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خانه برگشت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه. ..

برداشت ازاد

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو
نظرات (0)

  چگونه اعتماد سازی سازمانی به وجود آوریم

چگونه اعتماد سازی سازمانی به وجود آوریم


یکی از پژوهشگران می‌گوید: «زمانی که کودکی هفت‌ساله‌‌ بودم، مادرم من و برادرم را در کلاس شنا ثبت‌نام کرده بود‌. من موقع شنا کردن، از ترس غرق‌شدن مرتب دست‌وپا می‌زدم‌. این ترس همیشه موقع شنا کردن همراهم بود‌. من این نکته را به‌خوبی می‌دانستم که هر روز که به استخر می‌روم، زندگی‌ام در دست مربیان قرار‌دارد اما با این حال، هر روز برای شنا کردن به استخر می‌رفتم چون به‌عنوان یک شناگر خردسال یاد گرفته بودم که به مربی خود اعتماد کنم‌. مربی من آدمی مصمم بود‌. او همیشه به نگرانی‌ها و ترس من توجه می‌کرد و همواره صادقانه در‌ مواقع گرفتاری به کمکم می‌شتافت و مرا نجات می‌داد و هرگز اجازه نمی‌داد که در استخر غرق شوم‌.»

 

اکنون سؤال این است: «‌آیا کارکنان‌، مشتریان و مراجعین، به شما به‌عنوان یک مدیر این اعتماد را دارند که نگذارید در دریای مشکلات غرق شوند و به کمک‌شان بشتابید‌؟» اگر می‌خواهید دیگران به شما اعتماد کنند، ‌توصیه‌‌های زیر را رعایت کنید‌:

ادامه نوشته

نامه عجیب یک مشتری و عکس العمل مدیر شرکت


بخش پونتیاک شرکت خودروسازی‎ ‎جنرال‎ ‎موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد‎:

این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل‎ ‎پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ ‏چراکه موضوع از نظر من نیز احمقانه‎ ‎است! به هر حال ، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، ‏خانواده ما عادت‎ ‎دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام‎ ‎رای ‏گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا، نوع بستنی انتخاب و خریداری می‎ ‎شود. این را هم باید بگویم که ‏من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک خریده‎ ‎ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای ‏تهیه بستنی دچار مشکل‎ ‎شده است‎.

لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می‎ ‎روم و به خودرو بازمی گردم ، ‏ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که‎ ‎بخرم ، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم ‏درک کنید که این مساله برای‏‎ ‎من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ‏ندارم. می‎ ‎خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم ، روشن نمی‎ ‎شود؛ اما با ‏هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟‎

مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شک و‎ ‎تردید برخورد کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، ‏یک مهندس را مامور بررسی‎ ‎مساله کرد. مهندس جوان شرکت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار ‏گذاشت. آن‎ ‎دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از‎ ‎خرید بستنی ، ‏همان طور که در نامه شرح داده شد،ماشین روشن نشد!مهندس جوان‎ ‎و جویای راه حل ، ۳ شب پیاپی ‏دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت‎ ‎بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد ‏بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی‎ ‎استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین ‏روشن نشد‎!

نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو‎ ‎به بستنی وانیلی باشد، تلاش ‏کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او‎ ‎مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن ‏بستنی و بازگشت به ماشین و‎ ‎استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت‎ ‎زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش‎ ‎است و نزدیک در مغازه در ‏قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل‎ ‎مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان ‏خروج از خودرو تا خرید‎ ‎بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست‎.

این‎ ‎مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و دریافت پدیده ای‎ ‎به نام قفل ‏بخار ( vapor lock ) باعث بروز این مشکل می شود . روشن شدن خیلی‎ ‎زود خودرو پس از خاموش شدن ‏، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها‎ ‎مساله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود‎.

یک داستان زیبا و آموزنده مدیریتی


یک داستان زیبا و آموزنده مدیریتی

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأسفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .

همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد !

 

کارمند نمونه


در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد.

1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.

2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.

3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!

4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!

5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.

6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!

7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.

8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!

9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.

10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»

11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.

 

12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.

13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با گربه نسبتي داشته باشيد!


تفاوت مدیران اینور دنیا با اونور دنیا


ونور دنیا : موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می شود.
اینور دنیا : موفقیت مدیر سنجیده نمی شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

اونور دنیا : مدیران بعضی وقت ها استعفا می دهند.
اینور دنیا : عشق به خدمت مانع از استعفا می شود.

اونور دنیا : افراد از مشاغل پایین شروع می کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
اینور دنیا : افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان دربیست سالگی مدیریت بزرگترین های کشور است.

اونور دنیا : برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می گردند.
اینور دنیا : برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می شود.

اونور دنیا : یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
اینور دنیا : یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

اونور دنیا : اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.
اینور دنیا : اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.

اونور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می کند و حتی ممکن است محاکمه شود.
اینور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می شود و پست مدیریت جدید می گیرد.

اونور دنیا : مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می کنند.
اینور دنیا : مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می شوند.

اونور دنیا : برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می دهند و با برخی مصاحبه می کنند.
اینور دنیا : برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می کنند.

اونور دنیا : زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
اینور دنیا : مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می گیرند.

اونور دنیا : همه می دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
اینور دنیا : مدیران انسان های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

اونور دنیا : برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
اینور دنیا : برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می کند.

اونور دنیا : مدیر فعال ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان.
اینور دنیا : مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان.

خدا داناست

این داستان رو یکی از دوستان به اسم اختصاری s&bدر قسمت نظرات نوشته حتما بخونید

داستان مدیریتی خدا داناست
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .
روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می‌دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه‌ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه‌ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .
پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه‌ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه‌ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در
سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه‌ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ….؟ ))
نتیجه :
همیشه زمان ثابت می‌کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می‌پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است.
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیر شما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید
و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید.

فرصتی برا ی تفکر


من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

ادامشو حتما بخون دوست عزیز

ادامه نوشته

کار افرینی

نمیشه یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت

جك از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

جك جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم»
جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
جك گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم »
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت»
جك گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
جك گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۹۹۸ دلار سود کردم.»

مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
جك گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.


نکات جالب مدیریتی به زبان طنز


بسیاری از مدیران هستند كه ممكن است در كل مدیر خوبی به نظر بیایند اما با رعایت ریزنكات جالب ممكن است در مدیریت خود موفقتر هم باشند. لذا جهت مطالعه این نكات به ادامه مطلب رجوع بفرمایید.

 

 

 

ادامه نوشته

مفهوم مدیریت


روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

  خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را دردهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!

  هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخوا

نکات جالب



مي گويند آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن میگویند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن ميگویند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند بينند

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود میگيرند
 
برای یک بار پریدن هزار بار فرو افتادم .

هیچ وقت رازت را به کسی نگو .وقتی خودت نمی نونی حفظش کنی چطور انتظار داری کسی دیگه ای
برات راز نگهداره .


هیچ انسانی دوست نداره بمیره ،اما همه انها دوست دارند به بهشت بروند.اما ای انسانها ...برا رفتن به بهشت

...اول باید مرد.