عاشقانه ترین تصویر سال!


این تصویر توسط ایگور تورگاچکین عکاس روسی در دریاچه Abrau شکار شده است

حکایت زیبای بهلول و شیخ جنید بغداد


آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او….
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.. بهلول برخاست و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری… سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد آری… چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم،  پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است
که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد:
در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

یادم باشد که


 

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.


یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.


یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.


یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.


یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.


یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.


یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.


یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.


یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.


یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.


یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.


یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.


یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.


یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.


یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!


یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!


یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.


یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.


یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.


یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.


یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.


یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.


یادم باشد که: هرگز به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.


یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.


یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.


یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.


یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.



یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.


یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.


یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

 

 

یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.


نکات بسیار جالب و هدفمند

دنیا پر از تباهی است ،
نه به خاطر وجود آدمهای بد ،
"
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب "

. 

ادامه نوشته

نکات اموزنده


هرگز به کسی که به شما دروغ می گوید اعتماد نکنید .
هرگز به کسی که به شما اعتماد می کند دروغ نگوید

حتما ادامه مطلب رو بخونید ....

ادامه نوشته

گل صداقت در دانه عقیم

انتخاب همسر شاهزاده : گل صداقت در دانه عقیم

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

عاشقانه


پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!" عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید. اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

دیوانگی و عشق

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای انسان ها به خلقت نرسیده بود

خوبی ها وبدهی ها در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته

 و کسل شده بودندروزی همه فضایل وتباهی ها دور هم حمع

 شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد

 و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم موشک .همه از این

 پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم

 می گذارم من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس

 نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند

 او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست

و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه همه رفتند تا همه جایی پنهان شوند!لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
اصالت در میانِ ابرها مخفی گشت.هوس به مرکزِ زمین رفت.طمع داخلِ کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.و دیوانگی مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..

هشتاد ویک همه پنهان شده بودند به جز عشق که

همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای

تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردنِ

 عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایانِ

 شمارش میرسید.


نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به

صد رسید عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد

.دیوانگی فریاد زد دارم میام.و اولین کسی را که پیدا کرد

 تنبلی بود،زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان

 شود و لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.دروغ تهِ دریاچه،هوس در مرکزِ زمین ،یکی یکی همه

 را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتنِ

عشق،ناامید شده بود.حسادت در گوشهایش زمزمه کرد،تو فقط باید

 عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از دزخت کند و

با شدت و هیجانِ زیاد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد

و دوباره و دوباره تا با صدایِ ناله ای متوقف شد.

عشق از پشتِ بوته بیرون آمد با دستهایش صورت

 خود را پوشانده بود و از میانِ انگشتانش قطراتِ

خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمانِ عشق

 فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه

می توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:
"
تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی

 کاری بکنی،راهنمایِ من شو."و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق

 کور است و دیوانگی همواره در کنارِ اوست

هدیه قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

ادامه نوشته

جلو گیری از عصبانیت در هنگام مواجهه با افراد دم سرد


پنج رهنمود برای جلو گیری از عصبانیت در هنگام مواجهه با افراد دم سرد به شیوه هوش هیجانی

شما هرگز نمی توانید جلوی  اظهارات گستاخانه و تند و زننده دیگران را به طور کامل بگیرید.تنها کاری که می توانید انجام دهید این است که به این گونه رفتارهای منفی ، واکنش نشان دهید. شما می توانید به این حرف ها دامن بزنید ، خود را برآشفته  سازید  ،حالت دفاعی بگیرید و عصبانی شوید و یا اینکه می توانید با بی اعتنایی به آن ، خونسردی  خود را حفظ کرده و خود را کنترل کنید.

چگونه می توانید  آرام وخونسرد بمانید؟  نکات زیر در این زمینه به شما کمک می کند.

 

1-     تصمیم بگیرید که واکنش نشان ندهید.

هدفی برای خود ترسیم نمایید.تصمیم بگیرید که بلا فاصله عکس العمل نشان ندهید. به عبارت دیگر برای خود شفاف سازی کنید که چه باید بکنید. عاقلانه نیست که ابتدا برآشفته شوید و سپس تصمیم به آرامش بگیرید.درعوض از همان ابتدا مصمم باشید که آرامش خود را حفظ نمایید.

 

2-     نفس عمیق بکشید.

بسیاری از افراد در هنگام عصبانیت ، دچار تغییر در حالت تنفسی خود می شوند. این حالت معمولاًدرهنگام غافلگیر شدن ،تعجب کردن و یا ترسیدن روی می دهد.در چنین مواقعی تنفس ، تند و سطحی شده و حتی ممکن است بند بیاید.

در هنگام عصبانیت سعی کنید آرام ، شمرده و عمیق نفس بکشید. این کار به حفظ آرامش شما کمک خواهدکرد.

 

3-     قبل از پاسخ دادن ،کمی مکث کنید.

هنگامی که افراد به خاطر اظهارات منفی طرف مقابل ،دچار ناراحتی یا عصبانیت می شوند ، می خواهند به سرعت پاسخ بدهند.در چنین حالتی  ،احساساتی شده و به جای آرام کردن فضا ، باعث ایجاد  کشمکش می شوند.

بهترین کار در چنین مواقعی این است:صبر کنید ،نفس عمیق بکشید، پاسخ دهید.

در این حالت  همراه با نفس کشیدن ، می توانید مثلاً از 1 تا 10 بشمارید ،یا این که به خود یاد آوری کنید که باید آرام باشید یا به دنبال بهترین پاسخ بگردید. مکث کنید تا بتوانید بهتر فکر کنید و تصمیم مناسب تری بگیرید  و گرفتار یک عکس العمل شتابزده و از روی عصبانیت نشوید.

 

4-     برای چنین مواقعی از قبل برنامه ریزی کنید.

آیا بعضی وقتها  می توانید حدس بزنید که قرار است با  گله وشکایت و یا اظهارات نامناسبی  روبرو شوید ؟

اگر بتوانید چنین پیش بینی داشته باشید ،می توانید یک پاسخ مناسب هم انتخاب کنید. پاسخ ها نباید حتماً مفصّل و پیچیده باشند. این پاسخ های ساده فقط برای این است که شما را آرام وخونسرد نگه دارد.

مثلاً من همیشه تعدادی از این جملات را آماده دارم که  در مواجهه با افرادی که از دست من شاکی یا عصبانی  هستند ،استفاده می کنم.

این جملات عبارتند از:متشکرم که احساست را به من گفتی ،

یا :می توانم  کمکت کنم ،

یا :این هم  نظر خوبی است .

این گونه عبارات به من این فرصت را می دهد که کمی فکر کنم ودر ضمن از بدتر شدن  وضع پیش آمده نیز جلو گیری می کند. همچنین می تواند به آرام شدن طرف مقابل نیز کمک نماید.

 

5-     با خنده همه چیز را تمام کنید.

اگر سخنان گستاخانه ،توهین آمیز و منفی را بپذیرید در واقع  اثر مخرب آن را پذیرفته اید. شما مجبور نیستید که زمینه تخریب خودرا فراهم کنید. می توانید جهت آن را منحرف نموده ، فراموش کرده یا به آن بخندید. با این برخورد ، قدرت  تخریب آن حرفها  را از بین می برید.

درمقابل ،اگر حرف های نا خوشایند را به خود بگیرید ،برآشفته وعصبی می شوید و در نتیجه تمام انرژی خود را از دست می دهید وقدرت تخریب را افزایش می دهید. به عنوان مثال ،یکی از مخاطبان من همیشه  از این شکایت می کرد که در محل کارش هر وقت می خواهد سخنرانی کند  مورد تمسخر یکی از همکاران مردش قرار می گیرد. او حرف ها ی همکارش را خیلی جدی می گرفت و عصبانی می شد. وی با  این رفتار فقط به آن  همکارش نشان می داد که تا چه اندازه ضعیف است و او را به ادامه آن رفتار تشویق می کرد. من لیستی از پاسخ های مناسبی که او می توانست بدهد را در اختیارش گذاشتم. پاسخ هایی کوتاه وخنده دار . البته بدون این که با طعنه ومسخره همراه باشد.

وقتی چنین رفتار کنید وهمه چیز را با خنده پاسخ دهید ،در حقیقت کنترل هیجانات خود را در دست گرفته اید و این یعنی هوش هیجانی.


نکته ها


1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

 

2 - هوس بازان کسی راکه زیبا میبینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...


3- وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 

4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

 

5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

 

6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

 

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. ..


8- هر اندیشه ی شایسته ای به چهره انسان زیبایی میبخشد...

 

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است...

 

10- نگو یید: شب شده است... : بگو یید صبح در راه است.

ادامه مطلب رو بخون پشیمون نمیشی

ادامه نوشته

قدرت اندیشه


پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :

"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.

دوستدار تو پدر".

طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".

ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".

نکته: در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت

منبع

فراتر از کیفیت


چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت که توليد يکي از قطعات کامپيوترهايش را به ژاپنيها بسپارد.
در مشخصات توليد محصول نوشته بود سه قطعه معيوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه اي که توليد مي شود قابل قبول است. هنگاميکه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون

مفتخريم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحويل مي دهيم.

براي آن سه قطعه معيوبي هم که خواسته بوديد خط توليد جداگانه اي درست کرديم و آنها را فراهم ساختيم

اميدواريم اين کار رضايت شما را فراهم سازد.

زود قضاوت نکن


با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او

شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود.

می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از

این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌

گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق

را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟


در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت

می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی

دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را

نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند

بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت.

تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت

می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.

داستان اموزنده

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا  بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!

مدیریت موثر

باتوجه به طرح موضوعات مدیریتی، فکر کردم بهتر باشد موضوع مورد بحث را به مدیریت موثر اختصاص دهم که فکر کنم همه موضوعات و موارد مدیریتی را شامل می شود. آنچه تلاش دارم در اين يادداشت ها برای شما بنویسم و ارسال کنم، بیشتر کاربردی است تا اينکه بخواهد تئوريک و آکادميک و دانشگاهی باشد. عرصه، عرصه کار و بيزنس است و واقعيات جوامع کاری و حرفه ای. موضوع فضای رقابت شدید جهانی است و کسب و کارهایی که با سرمایه های کوچک و بزرگ بوجود آمده اند تا بمانند و رشد کنند و به موفقیت دست یابند. بنابر این، کمی از شاخه های آکادميک فاصله می گیرم و سعی می کنم با زبانی ساده، مهمترین اصول را در شيوه ها و روش های مدیریتی را بیان کنم. ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

در کار و زندگی، دست آخر، اگر کمی دقیق نگاه کنیم هر کسی یک نفری دارد که می خواهد ،یا باید او را مدیریت کند. چه بخواهید، چه نخواهید شما هم باید مدیر باشيد. چه تاجر باشید، چه معلم، چه بنای ساختمان، چه خانم (يا آقای خانه دار)، چه یک پزشک، چه یک بازاریاب، چه یک فروشنده و اين قانون خداست که افراد یکدیگر را به نوعی مدیریت کنند تا کارها درست تر و به موقع تر و با کیفیت بهتر انجام شوند. اما چه جور مديریتی؟ فرقی نمی کند، در مدیریت آگهی، مدیریت بازاریابی، مدیریت اجرایی، مدیریت مالی، مدیریت بازرگانی، روابط عمومی یا منابع انسانی و در همه اینها معتقدیم که مدیریت باید مدیریت موثر باشد. فکر می کنم که روند کنونی و پیش روی جوامع انسانی در هدایت کسب و کارها و سازمانها، امروز و حتی فردا، مدیریت موثر باشد.

در طول سالها تحقیق و مطالعه، نگارش و ترجمه، کار اجرایی و مشاوره و همکاری با شرکت های کوچک، متوسط و حتی سازمانهای بزرگی چون بانک ملی و ناشرین و مطبوعات و به یک سری اصول رسیده ام که از آنها یادداشت هایی برای خودم برداشته ام و قصد دارم آنها را اينجا، در پاسخ به آن دسته از دوستانی که از من در خصوص انواع و اقسام مدیریت پرسیده اند، ارائه دهم. در سطح جامعه ایرانی، در سطح دانشجویان، تجار، بازرگانان، تولید کنندگان و فروشندگان و عرضه کنندگان خدمات، موضوع مدیریت موثر فوق العاده اهمیت دارد. چرا؟

ادامه نوشته

نکته های جالب


نکته های جالب



ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ زﻣﺎن

                                                                                                                                                    

ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ زﻣﺎن ﭼﯿﺴﺖ ؟ راه ﻛﺎرھﺎي ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ زﻣﺎن ﭼﯿﺴﺖ ؟ 

· ﻣﻘﺪﻣﻪ 

زﻣﺎن از ﺟمﻠﻪ ﻧﻌﻤﺘﮫﺎي ﮔﺮاﻧﺒﮫﺎﻳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﻳﺰي دﻗﯿﻖ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ . اﻳﻦ اﻣﺮ ﻣﻼﺣﻈـﺎﺗﻲ را

ﻣﻲ ﻃﻠﺒﺪ و اﻓﺮادي ﻛﻪ ﻗﺼﺪ دارﻧﺪ وﻗﺖ ﺧﻮد را ﺑﺮاي اﻧﺠﺎم اﻣﻮر ﻣﺘﻨﻮع زﻧﺪﮔﻲ ﺳـﺎزﻣﺎﻧﺪھﻲ ﻛﻨﻨـﺪ ، ﺑﺎﻳـﺪ

ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻜﺘﻪ اﺳﺎﺳﻲ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ : 



ادامه نوشته

اعتماد به نفس یگانه طریق موفقیت!

اعتماد به نفس یگانه طریق موفقیت!

*اعتماد به نفس یعنی

-آمادگی جهت فراگیری و آموزش از هر کس در هر کجا

گوش دادن به نظرات دیگران با گشاده رویی

-می توان با آسانی و تلاش و مشورت از عهده هر کار جدید بر آمد

*برای اعتماد به نفس اول باید عزت نفس داشت زیرا عزت نفس پله ی اول اعتماد به نفس است.

*عزت نفس چیست؟

عزت نفس یعنی باور خویشتن یعنی چقدر خودمان را قبول داریم؟!

*ده فرمان برای اعتماد به نفس:

۱-برای موفقیت باید کاری کنید و مئتی در انجام آن خیلی نا موفق باشید!باید پبیش ار آنکه واقعا موفق شوید شکست را تجربه کنید

۲-اگر برای شروع کار جدیدی با تلاش برای تحقق رویایتان منتظرید احساس اعتماد به نفس بیابید تا ابد در انتظار خواهید ماند!

۳-خود را به صورت مشروط دوست نداشته باشید!

۴-اعتماد به نفس حقیقی به این معنانیست که هیچ نگرانی ندارید اعتماد به  نفس واقعی یعنی ایمان به خود علی رغم ترسهایتان!

۵-اعتماد به نفس را با خود بینی اشتباه نگیرید!اعتماد به خود یعنی خود را باور داشتن  خود بینی یعنی  لزوم اثبات برتری خود به دیگران !

۶-باور به توانایی های خود در عبور از موانع را داشته باشید!

۷-باور به توانایی خود برای در خواست  کمک به دیگران!

۸-افراد موفق را پیدا کنید و از آن ها بیاموزید!

۹-باور به توانایی های خود  در بیان احساسات خود!

۱۰-باور به توانایی خود  در ایجاد ارتباط معنی دار و محبت آمیز دیگران!

*ما بهترین درس ها را در زمان سختی ها می آموزیم

*هیچ لغزشی به خطا مبدل نمی شود مگر آن که که کمر به اصلاح آن نبندی!

*ادیسون ۱۳۰۰لامپ را سوزاند تا توانست یک لامپ را اختراع کند ولی هیچ کس نمی پرسد چند لا مپ را خراب کرد.

پیامبری در راه عشق موری

روزی حضرت سلیمان مورچه‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می‌شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می‌خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تواگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی‌ام را می‌کنم...
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کارمورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می‌گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می‌آ ورد...
تمام سعی‌مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی‌ست...

اینها خراشهای عشق مادرم هستند


چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :

” این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند”

گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند

مرگ سرد سرباز پیر


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

هیچ وقت به کارکنان خود قول کاری رو ندهید که توان براورده کردن انرا ندارید.

جانشین پروری؛ کلید نجات در بحران استعدادها


مقدمه: استراتژی‌های سازمانی، نیازمند رویکردی کل نگر برای مدیریت استعدادهاست ، بنابراین رویکردهای سنتی بهترین تجربه‌ها برای یادگیری ، مدیریت عملکرد، مدیریت جانشین پروری و توسعه مسیر شغلی باید دوباره‌ ارزیابی و بازنگری شوند. همان‌گونه که یکپارچگی مدیریت عملکرد و یادگیری در موارد زیادی به عنوان مولفه های جدایی ناپذیر از استراتژی مدیریت استعداد موثر شناخته شده است، مدیریت جانشینی نیز که توسعه کارکنان و برنامه ریزی مسیر شغلی را به هم متصل کرده، نقش استراتژیک ویژه ای در سازمانهای امروزی پیدا کرده است. این سازمانها دریافته اند که جانشین پروری، یک فرآیند پویا و مستمر است، نه یک هدف ایستا . در دنیای پر رقابت امروزی برای دستیابی به استعدادها ، سازمانها باید دیدگاهی فراتر از جایگزینی ساده نیروی کار داشته باشند. استراتژی‌های مدیریت جانشین پروری همان‌گونه که باید کارکنان را برای دستیابی به هدفهای شغلی خود توانمند سازد، باید بر روی توسعه کارکنان نیز برای دستیابی به هدفهای سازمانی، متمرکز باشد.

ادامه نوشته

برداشت ازاد

برای دیدن سایر تصاویر به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

وضعیت دریاچه ارومیه

بدون شرح.(مدیریت از نگاه دیگر)

گاهی یک تصویر بیشتر از صدها کتاب پیغام در خود دارد .برا دیدن سایر تصاویر به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

جالب و متحیر کننده


از معادلات جالب ریاضی


سیزده هزار و هشتصد و سی و هفت ضربدر سن شما ضربدر هفتاد و سه



13837 *سن شما* 73 = ؟ امتحان کنید!

خطای دید

آیا می‌توانید تشخیص دهید که تصویر زیر متحرک است یا ثابت؟!!


یک مدیر خوب  و موفق باید خیلی مراقب پیرامون و محیط خود باشد و از قضاونهای سطحی و بدون تفکر

خودداری کند.در غیر اینصورت ابهت و قدرت نفوذ خود در دیگران را از دست خواهد داد.

تصویر بالا برگرفته از وبلاگ همکار و دوست عزیزم اقای قلیخانی است